Thursday, 28 January 2016

تلویزیون فرانسه۲۴: ایران هم‌چنان یکی از اصلی‌ترین اعدام کنندگان در جهان است


 بر اساس یک نظرسنجی، به‌طور کلی از هر 10 فرانسوی، 9نفر فکر نمی‌کنند که رژیم ایران به ابتدایی‌ترین اصول حقوق‌بشر احترام می‌گذارد. در یک نظرسنجی که اخیراً به‌عمل آمده، 89 درصد گفتند که رژیم ایران یک رژیم دموکراتیک نیست، 88 درصد گفتند که فکر نمی‌کنند این کشور به اقلیتهای مذهبی اجازه می‌دهد تا آیین مذهبی خود را انجام دهند...
سؤال شد که آیا اولاند باید در ملاقات با روحانی، موضوع حقوق‌بشر را مطرح کند؟ 83 درصد گفتند مطلقاً باید مطرح کند، 16 درصد گفتند نه، و 1 درصد گفتند نمی‌دانیم. 

Friday, 1 January 2016

چرا بعد از 37 سال بايد روز 30 دي را گرامي بداريم


جمعي از جوانان در تونلي راهپيمايي مي كردند ، تونل خيلي تاريك و طولاني بود طوري كه اصلا نه انتهاي آن معلوم بود و نه حتي جايي كه بايد قدم بعدي را مي گذاشتند، در ابتداي حركت چون نوري از دهانه تونل وارد ميشد هيچ مشكلي وجود نداشت و همه خوشحال و خندان راه مي پيمودند ولي نور دهانه كه تمام شد بگو مگويي بين جوانان راه افتاد.
يكي مي گفت از اول اصلا نبايد وارد تونل مي شديم، يكي مي گفت تقصير شما بود كه ما را مجبور به ورود كرديد ، يكي مي گفت ، ديگر فايده ندارد ما گم شديم بايد همينجا بمانيم و تا زنده ايم از همين فرصت استفاده كنيم، يكي هم مي گفت ما خواهيم مرد!! در اين ميان يك جوان بدون اينكه حرفي بزند و مشاجره اي باكسي بكند،  شمعي از جيب خود در آورد و روشن كرد،
حركت ادامه پيدا كرد......
حالا وقتي در 37 سال پيش قفل زندانها باز شد و آخرين دسته زندانيان سياسي بعد از سالها ايستادگي به دست خلق از زندانهاي شاه خائن آزاد شدند، همان شمع روشن شد و حركت ادامه پيدا كرد، وقتي شعار زنداني سياسي آزاد بايد گردد محقق شد، وقتي راه كوبيده شد يك پيام به همه ما داده شد:
اين راه قابل پيمودن است ، چراغ راه 37 سال پيش روشن شد، اگر آنروز خلق توانست زندانيانش را آزاد كند و ديكتاتوري شاه خائن را سرنگون كند، امسال هم مي تواند زندانيان را آزاد كند و حكومت جهل و جنايت آخوندي را سرنگون كند. 
بگذاريد با خواندن لحظات آزادي مسعود رجوي در سال 57 خود را در آن زمان و مكان حس كنيم، اين روز و لحظات را گرامي بداريم تا ما نيز بتوانيم همين راه را طي كنيم:

Thursday, 31 December 2015

کابوس وحشت نظام از قیام و نقش اشرفیها


کابوس وحشت نظام از قیام و نقش اشرفیها از شعار مرگ بر اصل ولایت‌فقیه

مصاحبه سردبیر رسالت آخوندی با خبرگزاری سپاه:
شعار فتنه‌گران در سال88 در اشرف نوشته شده بود.
دیدیم که شعار «مرگ بر اصل ولایت فقیه» سر دادند.
یا خواهان جمهوری ایرانی بودند.
وقتی تصاویری از اردوگاه مجاهدین در اشرف منتشر شد.
شعار اصلی که به شکل بزرگ در میدان صبحگاه نوشته شده بود همان شعار مرگ بر اصل ولایت فقیه بود.
خبرگزاری سپاه پاسداران روز 5 دی 94 هراسان از شقه نظام و بالا گرفتن قیام و خیزشهای اجتماعی در بحرانهای داخلی بر سر زهر اتمی و نمایش انتخاباتی خبرگان و مجلس ارتجاع، با درج مصاحبه سردبیر رسالت آخوندی از ارگانهای باند خامنه‌ای نوشت:
در پیش بودن انتخابات مهم مجلس شورای اسلامی و مجلس خبرگان، بهانه‌یی شد تا به گفتگو با کاظم انبارلویی سردبیر روزنامه رسالت و یکی از فعالان حوزه سیاسی کشور بپردازیم:
انبارلویی در ابتدای این گفتگو با اشاره به نقش رسانه‌ها در مقاطع مختلف در فتنه 78 و 88 گفت: ... ... 
در واقع باید فتنه 88 را نوع غنی‌سازی شده فتنه 78 بنامیم... .
شما به شعارهایی که خصوصاً در اواخر آشوب‌ها داده می‌شد نگاه کنید هیچ ربطی به انتخابات نداشت و همه آنها حکایت از یک توطئه بزرگ بود... .
سردبیر روزنامه رسالت با تأکید بر این‌که اینها در واقع حرمت رأی مردم را حفظ نکردند، گفت: فتنه‌گران جمهوریت را به شرط چاقو قبول داشتند نه به شرط راٌی. شما نگاه کنید هرچه این حوادث به جلو می‌رفت قاعدتاً شعارها باید علیه طرف پیروز انتخابات می‌بود ولی دیدیم که شعار «مرگ بر اصل ولایت فقیه» سر دادند یا خواهان جمهوری ایرانی بودند.

سردبیر روزنامه رسالت خاطرنشان کرد: جالب است وقتی تصاویری از اردوگاه (مجاهدین) در اشرف منتشر شد.
شعار اصلی که به شکل بزرگ در میدان صبحگاه این اردوگاه نوشته شده بود همان شعار مرگ بر اصل ولایت فقیه بود.
وی حماسه 9دی را یک روز بزرگ و کم‌نظیر در تاریخ انقلاب اسلامی دانست و گفت: شاید یک نمونه آن را البته در مقیاس کوچک‌تر بتوانیم راهپیمایی روز 23 تیر 78 بدانیم که بعد از آشوب‌های 18 تیر صورت گرفت و اتفاقاً سخنران آن مراسم همین آقای روحانی بود که سخنرانی بسیار خوبی هم کرد... ..
انبارلویی در بخش پایانی این گفتگو به عبرت‌های فتنه 88 با توجه به در پیش بودن انتخابات مجلس و شورای اسلامی و مجلس خبرگان پرداخت و گفت: در انتخابات پیش رو باید از فتنه سال 88 عبرت بگیریم... ..


Monday, 28 December 2015

قيام، وحشت مشترك هر دو باند در انتخابات


صورت مساله
خامنه اي طبق نقشه مسيري كه نسبت به باند رقيب دارد، مي بايست رفسنجاني را در يكي از گام‌هاي انتخاباتي حذف كند. (قبل از نام نويسي ،ازنام نويسي تا روز انتخابات ،روز انتخابات و اعلام راي، . . . )   خامنه اي مي داند كه در هرگامي كه نتواند رفسنجاني را حذف كند و كارش در گام بعدي سخت تر خواهد شد و بايد قيمت سنگين تري بدهد و اگر هم در نهايت موفق نشود و پاي رفسنجاني به خبرگان باز شود، در اين صورت خامنه اي قافيه را باخته است. 
خامنه اي تمام تلاش خود را كرد كه رفسنجاني را در گام نخست از صحنه حذف كرده و كار به اعلام كانديداتوري براي خبرگان نكشد و اين كم خرج ترين كار براي خامنه اي بود ولي از آنجايي كه خامنه اي ضعيف بود و رفسنجاني هم خوب آن را حس مي كرد؛ در صحنه باقي ماند و اسم نويسي كرد و جنگ به دور بعدي كشيده شد،در اين دور خامنه اي تمام تلاش خود را مي كند كه رفسنجاني را قبل از رسيدن به انتخابات حذف كند؛ لذا از همه امكانات خود در سپاه، قضاييه، شوراي نگهبان و دستگاه تبليغاتي و. . . استفاده خواهد كرد و در حال حاضر خامنه اي، حملات خود را بيشتر روي باصطلاح «فتنه» متمركز كرده است و مي گويد كه عامل برپايي «فتنه»يعني رفسنجاني بايد از صحنه حذف شود تا فتنه اي ديگري برپا نشود. 
منظور از فتنه چيست؟ چرا هر دو باند همديگر را از فتنه مي ترسانند؟ آيا فتنه قابل مهار است يا در راه است؟

معني فتنه و عامل فتنه از نظر باند خامنه اي
توجه به نكاتي كه عناصر باند خامنه اي در اين رابطه مي گويند،زاكاني از نمايندههاي باند وليفقيه: «بوي فتنه وزيدن گرفته است». ،سايت چماقدارهاي موسوم به انصارحزب‌الله: «آیا این دستگاهها (ي وابسته به دولت روحاني)  برای پیشگیری از فتنهانگیزی آینده کودتاچیان سال۸۸ قدمی برخواهند داشت؟ » ،ابراهیم آقامحمدی نماينده مجلس، خطاب به رفسنجانی: «هوشیار باشید دشمنان انقلاب دنبال ایجاد فتنه‌ای جدید هستند تا آن را به‌عنوان فتنه اکبر و شلیک آخر به‌نام شما ثبت کنند». پاسدار سعید قاسمی هم كه از خيلي قبل گفته بود: «رفسنجانی فتنه اکبر است»
اگر كمي دقت شود؛ فتنه در فرهنگ لغات باند خامنهاي يعني «قيام»! يعني همان چيزي كه در سال 88 اتفاق افتاد و نزديك بود رژيم را سرنگون كند. پس خلاصه حرفشان اين است كه اين بار در سال 94 هم با اين كارهايي كه رفسنجاني و روحاني ميكنند، با اين شكافهايي كه باز ميكنند، يك قيام ديگري در راه هست كه اسمش را گذاشته‌اند «فتنة اكبر»! هم به معني قيامي بزرگتر و خطرناكتر از قيام88، هم به معني قيامي كه باعث و باني آن اكبر رفسنجاني است!

وحشت رفسنجاني از فتنه
جالب اينجاست كه رفسنجاني هم به اندازة باند خامنهاي از فتنه اي كه هر آن مانند سونامي بساط اين نظام را برخواهد چيد؛ صحبت مي كند. منتها شيپور فتنه را از سر ديگرش مي نوازد. حرفش اين است كه اين راهي كه خامنه اي مي رود؛ لاجرم به قيام و سرنگوني منجر خواهد شد و به صراحت رقيب را تهديد كرده و مي گويد كه اگر بخواهيد در پروسه انتخابات جلوي من بپيچيد؛ اين شما و اين قيام مردم كه تجربه آن را در 88 داريد! يعني  درست به عكس، اگر من نباشم فتنه خواهد بود!
نتيجه
 طنز قضيه اينجاست كه هر دو باند از يك چيز و آن هم از قيام مردم وحشت دارند،هر دو يك هدف دارند و آن هم مقابله با قيام و خيزش مردم و عدم تكرار 88 آن هم در ابعاد اكبر آن است ،هر دو همديگر را از فتنه مي ترسانند، خامنه اي مي گويد كه تو عامل فتنه هستي بايد حذف شوي، رفسنجاني هم مي گويد كه اگر مرا حذف كني، فتنه سراغت مي آيد! 
البته كه «فتنه» يا همان «قيام» مردم هيچ ربطي به اين يا آن باند ندارد؛ عامل فتنه كه رفسنجاني نيست و نمي تواند باشد، با حذف رفسنجاني هم فتنه كه از بين نمي رود؛ يعني با رفسنجاني يا بي رفسنجاني، چيزي به نام «فتنه» يا همان «فتنه اكبر» يا همان «قيام كبير» مردم ايران در راه است. وقتي شدت و حدت تضادهاي دو باند به نقطه جوش مي رسد؛ وقتي هر دو باند در ضعيف ترين نقطه خود قرار مي گيرند؛ قوانين مطلق و دگم حاكم بر جامعه و تاريخ، كيفيت جديدي به نام «قيام» را خلق مي كند و اين گواراي خلق دلاوري است كه 37 سال بي وقفه قيمت ايستادگي و مقاومت در برابر مهيب ترين غول ارتجاع و بنيادگرايي در تاريخ بشر را پرداخته اند. پيروز باشيد. 
  

Thursday, 24 December 2015

فوت آقا معلم تقصير كي بود؟





  آقا معلم علي 25 سال بود كه به بچه ها درس مي داد، همه بچه هاي مقطع ابتدايي سوادشون رو مديون آقامعلم علي بودن، آقا معلم 5 تا بچه داشت و هر هفته آخر هفته اينهمه راه رو از روستا تا شهر خودش چرام مي رفت تا بچه ها شو ببينه ولي در طول هفته پيش  دانش آموزاش توي روستا مي موند و فقط يك روز رو به بچه هاي خودش اختصاص مي داد، آخه آقا معلم عاشق دانش اموزاش بود، اون روز عصر چهارشنبه 25 آذر وقتي مثل هر هفته داشت از روستا به سمت خونش ميرفت، اون حادثه رخ داد، فاصله روستا تا خونشون بيش از 60 كيلومتر بود و حدود 20 كيلومتر رو بايد در جاده خاكي و برفي مي رفت. توي اون چهارشنبه غم انگيز، وقتي آقامعلم با دو نفر ديگه راهي چرام بود خودروشون توي مسير خراب مي شه و متوقف مي شن و تا نيروي هاي كمكي از راه برسن آقامعلم و يكي از همراهانش توي سرما يخ مي زنن  و فوت مي كنن.
حالا ديگه اون 5 تا بچه و همه اون بچه هاي ابتداي توي روستا بي سر پرست شدن، بي آقا معلم شدن، آقا معلم بعد از 25 سال كجا رفتي؟ چرا رفتي ؟ نگفتي اگه اون بچه هاي كوچيك روستايي رو بذاري و بري ديگه كسي نيست كه بهشون آب بابا ياد بده؟ وقتي مي خواستي بذاري و بري نگفتي اين بچه ها مدرسشون سقف كه نداره، ميز و تابلو هم كه نداره، اگه تو هم  بري ديگه چي براشون باقي مي مونه؟
ولي نه ، آقا معلم خودش نمي خواست بره، اگه مي خواسته بره 25 سال توي روستا معلمي نمي كرد اونهم توي حاكميت ظلم و ستم آخوندها، اونهم در شرايطي كه هفته اي يكبار بايد 60 كيلومتر راه بره تا به خونه اش برسه ، نه آقا معلم خودش نمي خواست اون بچه هاي نازنين روستايي رو تنها بذاره، آقا معلم رو از بچه ها گرفتن، رژيمي كه تحت حاكميتش نه سيستم هست ، نه مدرسه درست و حسابي وجود داره و نه جاده و راه و نه سيستم امداد رساني، معلومه كه اينطوري معلم هاش بايد از دست برن و كشته بشن، يكسري اينطوري فوت مي كنند و يكسري رو هم مثل بقيه آقا معلما، مثل معلم خوب بچه هاي كامياران، فرزاد كمانگر ، شهيد مي كنه و يكسري رو هم مثل آقامعلم محمود بهشتي لنگرودي زندان مي كنه،
 اين رژيم از معلما خوشش نمي ايد آخه اونها ميدونيد چه درسي به بچه ها ميدن؟
آنها در میدان عمل به دانش‌آموزان یاد می‌دهند که باید آینده ایران را به دست خود بنویسیم! نه ‌فقط در انشا، بلکه در تاریخ، باید مرتجع را زیر رادیکال ببریم و جذر ارتجاع را بگیریم!، ریشه آن را در بیاوریم و به صفر برسانیم. درس اخلاق یکی از مهترین درسها خواهد بود، به‌خاطر این‌که باید فرهنگ کثیف آخوندها را از صفحه ذهن و ضمیر میهنمان پاک‌کنیم. به‌نظر می‌رسد که آخوندها فهمیده‌اند که چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است. فهمیده‌اندکه نظام آموزشی برای لشگر 14میلیونی دانش‌آموزان در حال عوض شدن است و در نظامی که دارد شکل می‌گیرد، درس اول برای همیشه آزادی است.
براي همينه كه ميگم آقا معلم علي درسته كه تو سرما يخ زد ، ولي اونرو همين رژيم از دانش آموزاش  گرفت. اما اونها نمي ذارن آب خوش از گلوي اين رژيم مردم كش پايين بره و به همين زودي حق آما معلم علي و فرزاد و همه آقا معلماي ديگر رو از حلقوم آخوندها بيرون مي كشند، صبر كنيد تا ببينيد.... 

ز گهواره تاگور «آزادی» بجوی



 ز گهواره تاگور «آزادی» بجوی، هم قلبی و هم‌صدایی با استاد فرزانه - عليرضا خالوكاكايي
 جوانمردا! خونین جگرا!
کلمات با درد سرشته و از سویدای جان برآمده‌ات را بر تربت پاک مادر مجاهد جنت پور (مادر داعی) شنیدم. برای چندمین بار سیمای آشنایت را، از سیمای آزادی نگریستم و سر بر شانه شوق، غرق غرور و افتخار شدم. آفرین و دست‌مریزاد! استاد گرامی! از فرزندان آریا نژاد ایرانی همین شایسته است. از نوادگان بابک ِبی‌باک، جز این انتظار نیست؛ سرداری که در پاییز عمر نیز زردرویی را در برابر دشمن شایا ندانست.
میدانم، نیک می‌دانم که بهای کلمات آمیخته با خون‌جگر را باید باجان پرداخت، این را همه «سبزهای گریزان از بذل هزینه» نیز می‌دانند اما چه باک! آنان که عشق به این کهن مرزوبوم، جانشان را به آتش کشیده، و از حس انسان بودن لبریزند، البته ازآنچه نمی‌اندیشند جان است. آویزان شدن از قناره‌ها و چهارمیخ شدن بر صلیب، بسا شیرین‌تر و قابل‌تحمل‌تر است تا دست در دست ِخفت، چکمه خون‌آلود دژخیم را لیسیدن، و برای سر سایر قربانیان نطع گستراندن و کنده و ساطور و قمه بر دوش کشیدن.
آوخ! «روزگار غریبی ست». هم‌صف با قصابان ایستاده بر گذرگاه، خیلِ خاموشِ تماشا؛ با چشمان ِمات ِ گوسپند مرده سکوت کرده‌اند. ای‌کاش! فقط دیوارِ ساکت چشم بودند، ای‌کاش! تطهیر دشنه جلاد را به قربانی، دشنام نمی‌بستند و نمی‌گفتند تقصیر خودش بود، خود این را خواسته بوده است.
صاحب وجدانا! اهل دردا!
چه زیبا، چه افراشته قامت و ستبر سینه! پرده سربی سانسور را می‌دریدی و فریادهای در گلو خفته ملتی بزرگ و نجیب را بر گوش‌های بسته و وجدان‌های فروخفته می‌کوبیدی. رساتر باد و رساناتر! این فریاد عاصی نترس. منتشر باد و منتشرتر این صدای شجاعت و اعتراض.
به یاد دارم، پس از حمله جنایت‌کارانه به اشرف و قتل‌عام 52 مجاهد خلق، مکنونات قلبی من و ما را چه خوب در مقاله‌یی نغز با عنوان «محکومیت کشتار انسان‌های بی‌دفاع»؛ همراه با شعری ماندگار از مارتین نیمولر به اوج رسانده بودی؛ شعری که پاتریک کندی نیز آن را در یک سخنرانی خویش یادآور شد:
«سراغ کمونیست‌ها آمدند،
سکوت کردم چون کمونیست نبودم.
بعد سراغ یهودی‌ها آمدند،
سکوت کردم چون یهودی نبودم.
بعد سراغ فعالان کارگری آمدند،
سکوت کردم زیرا فعال کارگری نبودم.
سراغ خودم که آمدند،
دیگرکسی نبود تا به اعتراض برآید».
بله، «این شتر پای خانه هرکسی خواهد خوابید». دیروز در غوطه دمشق با بمب شیمیایی و کشتار 1400 انسان بی‌گناه که 400 نفر آنان کودکان سوری بودند، و در اشرف با تیر خلاص زدن به اسیران بسته دست، و امروز در لیبرتی با 80 موشک، فردا شاید درجایی دیگر و کسی دگر.
درود! بر روان پاکیزه مادر داعی که مراسم ختمش نیز به فریادی برای آزادی تبدیل شد. به‌یقین او اینک همراه با مادر قوامی، مادر دشتی، و دیگر مادران مجاهد خلق، این خانواده‌های حقیقی مجاهدین صحنه زیبای مراسم ختمش را نگریسته و بسا به خود بالیده است. خدا این «زینب‌های زمانه» و هزاران دیگر را، در پیشگاه خلق قهرمان ایران قرین شرافت و روسپیدی تاریخی نماید.
عزیزا!
تو و آن مادران قهرمان شهدا -که همیشه فریادهایشان را در پشت دیوارهای اوین می‌شنویم- بعد از پرواز اسف‌انگیز مادر داعی یتیم نشدید بل، میلیون‌ها همدرد و هم نبض پیدا کردید. خون ریحانه و ستار اینک پا درآورده، قلب‌ها و وجدان‌ها را درمی‌نوردد و کرورکرور برمی‌انگیزاند.
...
چه بجا فرمودی «آن دانشی که در کنارش آزادی نباشد دانش نیست. در دانشگاهی که به‌اصطلاح خیلی استاد و دانشمند وجود دارد اما کوچک‌ترین توجهی به وضع فلاکت‌بار و غم‌انگیز جامعه ندارد و دزدی‌ها و چپاولگری‌ها را می‌بینند و سکوت می‌کنند. بله در این جامعه بازهم باید گفت: «ز گهواره تاگور آزادی بجوی».
اجازه بده، اینک که روزهای آذر هستیم و خون قندچی، شریعت رضوی و بزرگ‌نیاها هنوز بر درگاه دانشگاه نخشکیده، فریادم را با فریادت گره زنم و هم‌صدا به تمام آن‌هایی که سکوت در زیر سرنیزه‌های خون‌چکان را برمی‌تابند بگوییم:
بین انسان با دیو و دد، خدا و شیطان به‌اندازه تار مویی فاصله است. آنکه سلاخی انسان را در خیابان می‌نگرد و «خون ریخته بر سنگفرش» تکانش نمی‌دهد و آهسته و خاموش پنجره را فرومی‌بندد، در حقیقت جز خویش را نکشته است؛ جز انسان را در خویش نکشته است. آنکه در فرادست یا فرودست، رعشه دردناک انسانی را بر جراثقال تماشا می‌برد و سر خویش می‌گیرد و راه خویش در پیش، با جلادان نقاب‌دار همدست است.
جایی است که نمی‌توان گفت من کمونیست هستم یا یهودی، نمی‌توان گفت من باخدا هستم یا لائیک، ایرانی یا ایرانی. یا اصلاً به سیاست کاری دارم یا نه، و بعد خود را آسوده‌خاطر ساخت که «سیاست پدر و مادر ندارد»، و بین ظالم و مظلوم راهی میانه جست. امروزه به یمن دانش پیچیده ارتباطات، هر خبری در شش‌گوشه دهکده جهانی، به‌فوریت می‌پیچد، و نمی‌توان ادعا کرد که من خبر نداشتم.
 بله به تأکید، آنچه در ایران و لیبرتی می‌گذرد، حادثه‌ای نیست که منحصر به یک گروه و دسته باشد. همه باید فریاد خود را علیه این رژیم اهریمنی و اهریمن پرور بلند کنند. این رسالتی است بر دوش همگان؛ فارغ از هر تنوع مذهبی، قومی، زبانی، فرهنگی و گروهی. اگر نجنبیم فردا نوبت ماست. «اینجا دیگر مسأله باخدا و بی‌خدا مطرح نیست، مسأله کشتار انسان‌های بی‌دفاع است. یک وظیفه همگانی، اعتراض به جنایات انجام‌شده است». ما همگی صورت کسری هستیم با یک مخرج مشترک بنام انسانیت و انسان بودن. اینجا دیگر خط سرخ همه ماست. حدفاصل بین دیو است و انسان. اگر به کشتار انسان‌های بی‌دفاع اعتراض نکنیم - بی‌آنکه خود بخواهیم- در قبیله دیو ثبت‌نام کرده‌ایم و رو به قبلة شیطان داریم.
در این میان رسالت روشنفکران و اصحاب قلم بسا سنگین‌تر است. اگر امروز که روزِ برآشفتن و فریاد زدن است، در برابر ایل غار تاتاران عمامه به سر، سکوت کنند، فردای روشن آزادی بر آنان نخواهد بخشود. نقاد ِنکته‌سنج تاریخ از وادادگان ِمتظاهر نخواهد گذشت. حاشا! حاشا! از آنانی باشیم که به ما «برگ رخصتی دهند تا از معاشقه قمری و سرو، سرودها بسراییم ژرف‌تر از خواب» اما «خون ریخته بر سنگفرش» را کتمان کنیم.
در زمانه‌یی که «قصابان بر گذرگاه‌اند با کنده و ساطور»‌، شایسته است که کلمات ممنوع را با انگشتان بریده خویش بنویسیم و بردار قلم برآییم تا لعنت تاریخ نشویم. آنجا که خدا به قلم سوگند می‌خورد زنهار! زنهار! اگر قلم را در خدمت دشمنان قلم و انسان درآوریم و به سودای مرده ریگی حقیر از زخارف دنیای دنی، انسانیت خویش را به حراج گذاریم. نوشتن و سرودن از «انسان» در حاکمیت قصابان، خود حماسه است و زیباتر از آن نیست که خود نخستین شهید قلم خویش باشیم. این سفارش و توصیه ناچیز از کسی است که خود بر دماغه خون و خطر می‌زید و بارها عبورِ هرمِ گلوله را از کنار شقیقه خویش احساس کرده است، به او اعتماد کنید.
پیش از آنکه «ابلیس پیروزْ مست»‌، «سور عزای ما را بر سفره» نشیند و ما را در زمره خویش به بندگی درآورد، برخیزیم و صدای خود را در همدردی و اعتراض به صدای استاد ِفرزانه پیوندزنیم.
***
و اما سخن آخر بازهم خطاب به استاد دل شجاع و سر نترس:
بله، بله، ابلیس پیروز مست، بر تن شرحه شرحه و بی سپر مجاهد خلق، بسا تیر و تبر زد ولی این شجره حنیف،50 سال است که همچنان افراشته قامت و کاکل سبز، می‌بالد. طنین انفجار آن 80 موشک اینک در تکرار ممنوع‌ترین نام در جامعه ایران شنیده می‌شود. خودتو، و آن دیگرانی که نامشان را نمی‌دانم، از بینه‌های زیبای آن هستید. ما به خودت و آن دیگران بسیار؛ یاران دردآشنا تعهد می‌دهیم لیبرتی، این قلب تپنده نبرد، کانون انگیزش و الهام را تا یکی دو ماه دیگر «از اولش هم زیباتر، بهتر و قشنگ‌تر بسازیم». هدیه زیر را - در پاسخ به مصرعی که از شاهنامه برگزیده بودی و اینک مطلع یک ترانه زیباست- از من و 
یارانم بپذیر!

با صنوبری که روی قله ایستاده بود
گونه روی گونه سپیده‌دم نهاده بود
موج گیسوان به دوش بادها گشاده بود
از نشیب یخ گرفت دره گفتم
این نه ساخت شکفتگی ست
در کجای فصل ایستاده‌یی؟
مگر ندیده‌یی؟
سبزه‌ها کبود و بیشه سوگوار
فصل فصل خامش نهفتگی ست
آن صنوبر بلند
با اشاره‌یی به‌سوی دوردست
گفت
قد کوته تو راه را به دیده تو بست
گامی از درون سرد خود برآی
پای بر گریوه یی گذار و درنگر
رود آفتاب و آب در شتاب
کاروان درد و سرد
در گزیر و ناگزیر
آنک آن هجوم سبز مرز ناپذیر
در کجای فصل ایستاده‌ام؟!
در کرانه‌یی
که پیش چشم من
بهار شعله‌های سبز و
سیره و سرود
در نگاه تو کبود و دود
[در کجای فصل؟,از بودن و سرودن, محمدرضا شفیعی کدکنی، م. سرشک]
عليرضا خالو كاكايي
«ليبرتي» آذر 94

Monday, 21 December 2015

مجاهد خلق محمود مهدوی


جویبارهای کوچک‌سرا،
آوازه‌خوانانی مغرورند.
و قائمشهر،
در مه دلتنگ خاطره‌اش
- یک سوی ساحل و یک سوی کوه -
محبوبش را می‌نگرد!
«محمود» ش را.
بر موجهای خزر
زیبایی پرواز مرغ دریایی
بر صخره‌های البرز
پژواک غرش شیر.

تسلی‌اش می‌دهم:
«قائمشهر دلیر!
قائمشهر سرافراز!
جسارت سبز رویش و شورش!
ای کولی شمالی بی‌آرام
خاطره‌های سردارت را
اینک،
بیشه‌هایی‌ست، از قلبهای گرم گالش‌ها

و کنده شعله‌ور آتش
در «بارو» ی جنگلی میرزا
شعله 21تیر
از دهانه توپهای ارتش جنگاوران.

محبوب قائمشهر!
تندبادهای وطن
پذیرش مرگت را سرباز می‌زنند
که آفتاب نگاهت
جوانه صلابت را
در هر چریک، جاودانه شکوفا می‌کرد
و دهانه آزادی میهن
شادی ورود و فتح تو را
هزار پرچم در اهتزاز
بر فراز خواهد کشید
در سوگ صعب تو
سردار صحنه‌ی آتش!

جنگل، غمین و بارانی،
کهسار، خشمگین و عصیانی
کویر، غرق پریشانی‌ست.


یاد مجاهد قهرمان، فرمانده محمود مهدوی:

سخنان مسعود رجوی در مزار مروارید ـ اشرف:
”... در تبارنامه سرداران رهایی چقدر می‌درخشه محمود مهدوی سردار ارتش آزادیبخش ملی و سرداری از جنگلهای شمال جنگلهای مازنداران و سوار، سردار جنگل کوچک خان قهرمانی از سلسله قهرمانان مؤسس ارتش آزادی رادمردی سر بدار از اونهایی که دل بستند به راه شیر خدا علی مرتضی و... . می‌درخشند تا در وانفسای یأس و تسلیم... شرف و آزادگی امید و ایمان و عزم و جزم مردم ایران برای آزادی باشند و برای استقرار حاکمیت مردم... “

سخنان مریم رجوی در مزار مروارید ـ اشرف:
”محمود نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می‌گذرد. متبرک باد نامت پس به هیأت گنجی درآمدی بایسته و... . گنجی در گنجینه ارتش آزادیبخش محمود شیر غران بیشه‌های شمال یل دلاور شهر مجاهد پرور قائمشهر سردار دلیر نبردهای سنگین علیه خمینی دجال، سالار ستبر فروغ جاویدان فرمانده رشید جنگهای آزادیبخش و بالاخره سردار فاتح و مجاهد دلیر نبردهای ایدئولوژیک یعنی نبرد سهمگین با غول ایدئولوژی جنسیت و دستیابی به عنصر رهایی انسان بود».

***

روز بیستم بهمن ماه 1334 محمود در کوچکسرای قائمشهر چشم به جهان گشود. محمود تحصیلات ابتدایی خود را در قائمشهر به پایان رساند. از سال 50 به‌دنبال دستگیری یکی از اعضای مجاهدین با سازمان آشنا شد.
سال 53 اولین تشکل هوادار سازمان را در دانشکده بنیانگذاری کرد. سازماندهی تظاهرات و اعتراضات دانشجویی علیه رژیم شاه از جمله این فعالیتها است. در همین راستا طرح تنبیه رئیس ساواکی دانشکده را به اجرا درآورد. خبر این اقدام جسورانه در همه استان مازندران پیچید. محمود به همراه 15تن دیگر دستگیر شد. محاکمه این دانشجویان در یکی از بیدادگاه شاه در ساری به افشاگری علیه رژیم شاه تبدیل شد. محمود یک سال و نیم را در زندان ساری به‌سر برد؛ در آذر 56 از زندان آزاد شد.
او اقدام به راه‌اندازی تشکل‌های هوادار سازمان در بابل، بابلسر، قائمشهر، ساری و آمل نمود.
این تشکلها پس از پیروزی انقلاب به مراکز مجاهدین تبدیل شدند.
در فروردین سال 61 مأموریت یافت تا به استقرار در جنگلهای مازندران نیروی نظامی مجاهدین در این منطقه را سازماندهی نماید. مردم و یارانش او را به یاد سردار جنگل، «میرزا محمود» خطاب می‌کردند.
بین سالهای 61 تا 64 مجاهد قهرمان محمود مهدوی فرماندهی نیروهای سازمان در استانهای شمال، مشهد، و آذربایجان را به عهده داشت و در گشودن راه‌ها و اتخاذ شیوه‌های نوین و گسترش مقاومت نقشی تعیین‌کننده‌ ایفا کرد.
پس از انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین در سال 64 محمود با درک محتوای انقلاب صلاحیتهای انقلابیش را در راه نبرد برای آزادی خلق و میهنش به‌کار گرفت. او از شایسته‌ترین اعضای مرکزیت و سپس از اعضای هیأت اجرایی سازمان بود. محمود در مهر ماه 64 به نوار مرزی ایران و عراق منتقل شد و مسئولیت فرماندهی سیاسی نظامی استان مازنداران را به عهده گرفت.

در عملیات آفتاب در فروردین 67 که لشکر نور چشمی 77 خراسان درهم کوبیده شد. مأموریت تیپ تحت فرماندهی محمود حمله به عمق مواضع دشمن و تسخیر مناطق دو گردان از نیروهای دشمن بود.
نبرد چلچراغ و فتح مهران توسط ارتش آزادیبخش صحنه دیگر رشادت این فرمانده و صلابت مجاهد خلق بود.
سر انجام در روز 30آذرماه سال 79 محمود مهدوی بر اثر بیماری سرطان چشم از جهان فروبست.

برگرفته از سايت مجاهد